تبليغاتX
فرصت نوشتن/روزنوشته های بابک داد - مطالب اخیر وبلاگ

توضيح: سلام بر مخاطبان آشنا. بدليل احتمال رديابي ام از طريق به روزرساني بلاگفا، نوشته هايم را در وبلاگ ديگرم به آدرس زير مي نويسم و هر بار كه فرصت نسبتا" امني دست بدهد، نوشته هايم را در اينجا مي گذارم.

وبلاگ فرصت نوشتن 2

به گفته برخي دوستان آگاه، احتمال عدم فيلترينگ اين وبلاگ، سعه صدر مسئولان نيست! احتمالا" براي امكان رديابي نويسنده اش اين وبلاگ را باز گذاشته اند. اما تا روز دستگيري، بودن من در اين سرزمين، نشانه ناتواني و «سند انكار قدرت» پوشالي امنيتي اين نظام است. خبر دارم تا كجاها را براي گرفتنم جستجو كرده اند و به لطف خداوند، ناكام مانده اند.  حالا متن «چند مطلب اخيرم» را يكجا براي مطالعه دوستان مي گذارم. كامنتها باز است. خودتان مراقب فحاشان و مأموران حقوق بگير نظام باشيد و هر يك دشنام آنها را با يك بيان منطقي و متين، پاسخ بگوييد. بگذاريم خوانندگان جوان يا تازه وارد، وزن منطق و عقلانيت اهالي جنبش سبز را در برابر فحاشي و حقارتهاي سينه چاكان اين نظام خونريز ببينند و خودشان ميان ما و آنها قضاوت كنند و به انتخاب برتر برسند. و لطفا" اهالي حقيقي جنبش سبز از نوشتن «مرگ بر..» در كامنتها استفاده نكنند. بگذاريد سياهي  شعار مرگ و ننگ براي نظام باشد. ما منادي زندگي و سبزي هستيم.

پسورد پيروزي جنبش سبز: «وحدت» است!

 در روزهاي اول كودتا،برادرم سيف الله به بستر بيماري افتاد و من و خانواده ام، راهي كوچي اجباري شديم تا داغ خفه كردن همه صداهاي منتقد را به دل كودتاچيان بگذاريم. دورادور خبر برادر را داشتم. مطمئن بودم عيادت يا هرجور تماس با او يا خواهرانم، براي آنها دردسر درست مي كند. اما با بيقراري آن ايام كنار آمدم تا وقتي كه بالاخره خبر رفتنش،مثل يك پتك سنگين،بر آئينه دلم فرود آمد و نفسم را گرفت. وقتي نوشتم بنا دارم به مراسم تشييع برادرم بروم، موج سبزي از همدلي و هشدار و دلسوزي از سوي صدها تن از مخاطبان نازنينم مرا در بر گرفت. گفتند و اصرار كردند به مراسم نروم زيرا دستگير مي شوم. عده اي از خوانندگان با بزرگواري  نوشتند:«ما به جاي تو ميرويم! تو نيا!» خبرش رسيد و دهها نفر رفتند و جايم را در آخرين مشايعت برادرم پر كردند. از آن روز «باور» كرده ام دهها و صدها برادر و خواهر تازه به دست آورده ام. قبل از آن، حاضر شده بودم با قبول خطرات اين آوارگي،براي آزادي ملت و كشورم،جانم را عاشقانه «قمار» كنم. اما حالا چند روزي است كه عميقا"«باور دارم» اين قمار عاشقانه،هر نتيجه اي (حتي اگر دستگيري و مرگ) بدنبال داشته باشد، براي رهايي چنين ملت نازنيني مي ارزد. مردمي كه چنين همدل و پرعاطفه اند و حالا برادران و خواهران حقيقي همديگر شده ايم. چنين است كه روزهاي آوارگي را با روحيه اي صدچندان سپري مي كنيم و اين روحيه عالي، ناشي از لطف و همدلي و نفس گرم شماست. وگرنه اين گريز و اختفاء يك «ريسك مطلق» است و در هر لحظه اش،احتمال دستگيري و بدترين عقوبتها را حس كرده و مي كنم. فقط ازاين واقعيت خوشحالم كه اين گريز و اختفاي ٥٥ روزه، حالا به «سند انكار قدرت» كودتاچيان و به ابزاري براي تحقير هارت و پورت دستگاههاي امنيتي و اطلاعات موازي كودتاچيان تبديل شده است. در اين شرايط «شهرت» و معروفيت، هيچ سودي  براي «زندگي مخفي و مستعار» ما ندارد. بلكه برعكس در اين روزها از شناخته شدن و شهرت بشدت پرهيز داريم و حتي از ارتباط معمولي ايميلي با خوانندگان و پاسخ به لطفشان،بدليل احتمال شناسايي و رديابي و براي جلوگيري از به خطر افتادن جان خود و خوانندگانم خودداري ميكنم. اين قمار عاشقانه به دليلي است كه بارها گفته و نوشته ام: «ترجيح آوارگي و زندگي مخفي و خانه بدوشي» و دوري از فاميل و حتي محروميت از تشييع برادرم براي رسيدن به يك هدف بزرگتر: اثرگذاري،نوشتن براي «روحيه بخشي» به جوانترها و بخصوص «تحقير قدرت امنيتي نطام» كه از دستگيريم «عاجز» شده اند! بعد از اشغال منزلمان از 50 روز قبل و رديابي ها و خدعه هاي امنيتي و حتي حضور پرتعداد نيروهاي اطلاعاتي در مراسم تشييع برادرم، بدانيد «هر لحظه گفتن و نوشتنم» در اين سرزمين، مدركي است براي تحقير و انكار قدرت امنيتي نظام! در اين قمار خطرناك، براي من چيزي جز احتمال محتوم دستگيري و مرگ ميسر نيست. من هر لحظه ي اين روزها را به چشم «آخرين فرصت» مي نگرم،هر لحظه اين روزها براي من،«آخرين فرصت» براي نوشتن و گفتن و زيستن و عشق ورزيدن به فرزندانم و آخرين فرصتم براي تلاش براي حق طلبي و آزاديخواهيست. نان و نام و شهرت براي كسي كه صليبش را بر دوش گرفته و با خود حمل مي كند، چه سودي دارد؟ اگر براي لحظه اي تصور كنيم كه مأموران امنيتي نظام، چه برخوردهايي با ما خواهند كرد،به اين نتيجه ميرسيم كه هيچ شهرت و نام و هيچ نان و ثروتي، ارزش چنان عقوبتهاي تلخي را ندارند. فقط آزادي و عزت است كه ارزش سختيهاي بدتر از اينها را هم دارد. من قلبا"به پيروزي جنبش سبز اميدوارم، ولي عملا" مرگ و شهادت را براي خود «پيش خريد!» كرده ام و خود را «پيشمرگ» اين جنبش فرض كرده ام. البته مطمئن باشيد من حفظ جان را واجب و وظيفه خود ميدانم و تلاش ندارم بدون تحميل يك هزينه سنگين بر اين نظام، فعلا"شهيد بشوم! ولي «انتظار خوشبينانه اي» هم از عاقبت اين اختفاء و خانه بدوشيها ندارم.هر لحظه اين روزها و شبهايم، آبستن خطرهاي فراواني بوده اند. اگر در فرداي آزادي وطن،چيزي بيشتر از زندان و شكنجه و مرگ نصيبم شود، آن را هم فداي يكدلي با شما ياران همدل مي كنم.  ساليان دراز مأموران امنيتي نظام با ترفندهاي موذيانه اي بين مخالفان و منتقدان، بذر كينه و اختلاف مي انداختند و بارها موفق شده بودند يك شخص يا گروه مخالف را با نيروي يك شخص يا گروه مخالف ديگر، سركوب و بدنام و خنثي كنند! روشهاي شيطاني آنها همواره نتيجه داده بود و براي همين تلاشهاي اصلاح طلبانه يا مخالفتهاي مردمي ناكام و بي اثر مي ماند. حالا جنبش اعتراضي و پويش سبز مردم،توانسته اين ترفندهاي شوم را يك به يك شناسائي و خنثي كند. حالا ما «وحدت» را به عنوان «باطل السحر» عمليات رواني و اختلاف افكني مأموران نقاب پوش نظام، به كار بسته ايم و ما «ما» شده ايم. نظام از پخش اعترافات يا «خبر سازيهاي منافقانه» صداوسيما و سايتهاي حكومتي، براي ايجاد اختلاف ميان چهره هاي مشهور و دلسرد كردن ميليونها مردم معترض،هيچ طرفي نمي بندد. ديگر شيطنتها و تلاشهاي خبيثانه در سايتها و وبلاگها و بدگوئي و اختلاف اندازي تحت عنوان «نظر مردم!» براي مردم هوشيار بي اثر شده و نظام اين ترفندها را از دست داده و از قدرت روحيه بخش وحدت مردم به وحشت افتاده اند. از طرف ديگر مردم همه نظرات ما را رصد مي كنند و از كنار برخي اشتباهات يا بي سليقگي هاي رسانه هاي آزاد چشم پوشي مي كنند، و در ميان صداها، بدنبال صداهاي حقگو و دل آشنا و قابل باور مي گردند و جنبش را دلگرمتر ادامه مي دهند. اين روزها به يكدلي و دوري از هر اختلافي محتاجيم وگرنه فرصت سوزي مسئولان برخي رسانه ها و انفعال يا مواضع برخي سياسيون در روزهاي حساس اوليه جنبش، جاي سئوال جدي دارد. اميدوارم رسانه هاي آزاد هم رمز يكدلي ملت را دريابند و برجسته سازي عنصر وحدت مردم را در صدر كار و روشهاي رسانه اي خود قرار دهند و از كوفتن بر طبل جدايي بپرهيزند. دوستداران آزادي ايران،قيد انحصار را از رسانه هاي آزاد بردارند تا صداي بچه هاي جنبش سبز را به دنيا برسانند. تا مردم در تحليلهاي گاه نخ نما و دور از واقعيت برخي كارشناسان، دچار گيجي و انحراف نشوند. بحثهاي انحرافي «حذف ميرحسين!» يا «نقد خاتمي!» يا «تقسيم غنائم!» يا «جنگ پرچمها!» يا «بحث زودهنگام جمهوري ايراني!» از زبان برخي كارشناسان كه بدور از واقعيتهاي امروزي هستند، شايد آثار جبران ناپذيري بر اين فرصت تاريخي ملت ايران جهت نيل به آزادي بگذارد.اين اشتباه قابل بخشش نيست! اسم رمز را دائم با خودمان تكرار كنيم كه لحظه اي فراموشي، شكست همه ما را بدنبال خواهد داشت. اسم رمز پيروزي ما «وحدت» است. همين!

«سوء مصرف!» سرمايه ها و ارزشها،

در «سال اصلاح الگوي مصرف»!

توضيح: اين مطلب را ديروز چهارشنبه بعد از تحليف «رئيس دولت كودتا» نوشتم اما امكان ارسالش را تا الان نداشتم.

 امروز سوگند دروغ،در نظام اسلامي «رسمي» شد! امروز در ام القراي جهان اسلام(!)، احمدي نژاد رئيس جمهور منصوب رهبر، در مراسم «سوگند رسمي» يا تحليف، بارها به دروغ قسم خورد و در مملكتي كه «كشور امام زمان» مي نامند، قسم دروغ را رسمي و باب كرد. در كشوري كه «قسم خوردن» ابزار روزمره مردم و مسئولان در روابط مالي و عاطفي و كاري است، احمدي نژاد در مقابل ميليونها شاهد زنده،در مراسم تحليفش در مجلس، «حرمت سوگند يادكردن» و قسم خوردن را هم شكست. او دستش را روي قرآن گذاست و به دروغ قسم خورد «كارهايي را بكند»، كه نكرده و نمي كند و اصلا" آمده تا آن كارها را نكند! كارهايي مانند حفظ جمهوري،صيانت از كرامت و حقوق ملت، آبرو و تماميت ارضي كشور، استقلال و عدالت و آزادي و اصول قانون اساسي كه بر مبناي همان قانون، احمدي نژاد را غاصب رياست جمهوري و دولتش را نامشروع و غيرقانوني مي دانيم! امروز ١٤ مرداد در سالروز مشروطيت و در سالگشت آستانه و آغاز دوران مشهور به استبداد صغير در ١٠٣ سال پيش، محمود احمدي نژاد در شروع دوران سياه «استبداد صغير و حقيرش!» به دروغ به قرآن كريم سوگند خورد «كارهايي را نكند»، كه دارد مي كند و باز هم خواهد كرد.كارهايي مثل (نقض حقوق ملت، خونريزي، بيعدالتي، دروغگويي و...) او به عنوان «بالاترين مقام رسمي نظام اسلامي!» دروغگويي و سوگند دروغين را «رسميت» داد و باب كرد. نظام اسلامي، در «سال اصلاح الگوي مصرف!» به بدترين شكلي به اسراف و «سوء مصرف!» ادعاهاي هميشگي خود مبادرت كرد و ارزشهاي جمهوريت، اسلاميت، موازين قضائي و قانوني و ارزشهاي اخلاقي و انساني را لگدمال كرد تا قدرت مطلقه در اختيار يك اقليت منفور و ضدمردمي باقي بماند! در تازه ترين سوء مصرفها،مقامات نظام امروز يك ارزش ديگر يعني «سوگند به قرآن» را هم قرباني عطش قدرت خود كردند! واي بر مردمي كه زير بار چنين دولت و حكومت فريبكاري بروند و واي بر كشورهايي كه به اين نظام فريبكار اطمينان كنند! هنوز به نيمه اين سال نرسيده ايم! اما ببينيد آقاي خامنه اي تا همين جا، چه سرمايه ها و چه شخصيتها و چه جانها و جان چه جوانها و چه زيربناهاي مادي و معنوي كشور و چه ارزشهاي اخلاقي را كه براي گسترش قدرت نامشروع خود «سوء مصرف» نكرده و قرباني تفرعن و منيت خود نساخته است ! با اين روند، خدا اين سال اصلاح الگوي مصرف را ختم به خير كند! هرچند ايمان قلبي دارم همه چيز به نفع ملت صبور و مظلوم ايران تمام خواهد شد و انتحار سياسي نظام انشاءالله به زودي به ثمر خواهد رسيد و ما اگر «ما» بمانيم و اگر همچنان يكدل و متحد و مقاوم بمانيم، به زودي شاهد آزادي و دموكراسي خواهيم بود.

از آب هم مضايقه دارند حاكمان!

مردم غرب تهران در طول يكي دو ماه گذشته، آب آلوده مخزني را خورده اند كه يك جسد در آن شناور بوده و متلاشي مي شده! دولتي كه براي بوليوي و سوريه و ونزوئلا، سدسازي و تونل سازي و خاصه خرجي مي كند، به گفته بازپرس جنائي اين پرونده، روي دربهاي منبع آب شرب منطقه پونك تهران،حتي يك قفل دوهزار توماني نگذاشته بود و حالا يك «جنازه متلاشي شده!» در اين منبع آب شرب كشف شده است! به عبارتي مردم بيخبر غرب تهران، يكي دو ماه است از آن آب آلوده، براي خوردن و پختن غذا و شستن ظروف و لباس و استحمام و وضو و طهارت و پاكيزگي! استفاده كرده اند! ديشب بازپرس جنائي مسئول اين پرونده در صداوسيما مي گفت هر چهار دريچه اين منبع آب عظيم، فاقد حتي يك قفل ساده بوده اند و شخصي توانسته يك جنازه را به داخل منبع آب شرب پونك بيندازد! بماند كه واقعا" جاي اين احتمال هست كه بعد از اعتراضات مداوم مردم پونك و اشرفي اصفهاني و صادقيه و شهرك غرب تهران، بعيد نيست اين كار كثيف، نوعي انتقام مسئولان جنايتكار امنيتي از مردم آن منطقه باشد! درجه پليدي اين مأموران آدمكش را دست كم نگيريم! بدبينانه نيست حتي اگر بگوييم ممكن است اين جنازه، متعلق به يكي از صدها شهروند مفقودي باشد كه بعد از اين اعتراضات اثري از آنها نيست! بعيد نيست كه پس از شكنجه و قتل، او را به داخل مخزن آب انداخته باشند! «ترانه موسوي» معصوم را در تجمع ميدان هفت تير دستگير كردند و چند روز بعد جسد سوخته اش را كنار اتوبان يافتند در حاليكه آثار شكنجه و تعرض وحشيانه مأموران بر بدنش وجود داشت! به هرحال بدليل نمونه هاي فجيعي كه از جنايات غيرانساني مأموران نايب امام زمان ديده ايم، اين احتمال جاي بررسي جدي دارد. بر اساس اخبار در طول يك ماه اخير، جنازه به كلي در آب متلاشي شده و ظاهرا" حتي هويتش هم معلوم نيست! بازپرس جنايي كه به ديدن اجساد عادت دارد، شايد بدليل تصور آبي كه مردم از بقاياي اين جسد نوشيده اند، موقع شرح واقعه،حالش به وضوح بد شده بود و واقعا" داشت بالا مي آورد! خود من بعد از شنيدن اين خبر، وقتي جرعه اي آب ميخورم، حالم منقلب مي شود! تصور كنيد يك ماه آبي نوشيده ايد كه يك جنازه در آن شناور بوده و اعضاي بدنش متلاشي مي شده! جالب است «ماله كشي» مسئولان دولتي و بيان اين توجيه عجولانه معاون وزير بهداشت كه گفت: «در منطقه پونك هيچكس به اين دليل مريض نشده است!» دوستان پزشك لطفا" كامنت بگذارند و معاون  وزير را روشن كنند چند نوع مريضي گوارشي و پوستي بدليل خوردن و استفاده از آب آلوده، بخصوص وقتي با امحا و احشاء بدن يك مرده آلوده شده،به وجود مي آيد؟ بازپرس جنائي گفت ظاهرا" كلري كه در مخازن مي ريزند، ميكروبهاي جنازه را از بين برده و خطري نداشته است! خبرنگار بايد يك ليوان از آب همان مخزن را مي داد بدست اين بازپرس و مي گفت براي اطمينان خاطر مردم كه اين آب واقعا" خطري ندارد، اين آب را در مقابل دوربين بنوشيد! دريغا كه در اين صداوسيماي ميلي، نسل خبرنگاران باوجدان و شجاع را ملخ خورده و اين خبرنگار بيشتر از مسئولان دولتي سعي داشت روي اين قضيه را ماله كشي كند! خب! چند نمونه و نشانه هاي ديگري لازم است تا بي لياقتي اين حاكمان را اثبات كند؟ اگر مردم غرب تهران به بي لياقتي اين دولت و تعرض به امنيت جاني خود و خانواده شان اعتراض كنند،آيا به اقدام عليه امنيت ملي متهم نمي شوند؟ امنيت جاني ملت مهمتر است يا امنيت ملي كه در واقع اسم مستعار امنيت حاكمان است؟ آيا مسئولان به مردم پونك و غرب تهران مجوز مي دهند يك تجمع اعتراضي مدني و كم هزينه اي به سازمان آب بكنند و مثلا" با ليوانها و بطريهاي خالي و بدون شعار دادن در ميدان پونك جمع شوند و به اداره آب و فاضلاب(!) اعتراض نمايند؟! يا اجازه دارند در سكوت راهپيمايي كنند! نكند اين اعتراض را هم «محاربه با خدا» و براندازي نرم و كاريكاتور انقلاب ٥٧ مي دانيد؟ سئوال مي كنيم اين دولت كه براي حماس سلاح و حقوق ماهانه و كانتينرهاي شمش طلا مي فرستد، چرا ارزشي براي امنيت و سلامت شهروندانش قائل نيست؟ آيا اين كمترين حق ما خس و خاشاك نيست كه بگوييم «آب سالم» مي خواهيم؟ و بگوييم به اين بي مسئوليتي وزارت نيرو اعتراض داريم؟ راستي نمايندگان «مردم!» در مجلس و  شوراي شهر  تهران، آيا فرصت دارند كنار مردم غرب تهران باشند و اعتراضشان را دنبال كنند؟ يا اينكه همگي در ماراتن تقسيم مقامهاي دولت كودتا گرفتارند و وقت رسيدگي به اين امور جزئي را ندارند؟

 

جنبش سبز،رأس و بدنه ندارد!

درياست و حالا طوفاني شده!

تهديد دستگيري بزرگان جنبش سبز مانند آقايان موسوي و كروبي و خاتمي، باز هم نشان ميدهد مقامات نظام در فهم «ماهيت» جنبش حق طلبانه مردم ايران دچار بدفهمي و گيجي مفرط هستند و حقيقت آن را درك نكرده اند. جنبش سبز يك حركت خودجوش، كاملا" خودگردان و خودساخته است. شعارهايش، قرار و مدار تجمعاتش،خبررساني ميليوني اش، استقامتش و پيروزي نزديكش، از متن مردم شكل گرفته است و مديريت مي شود. حكومت در يك «خودفريبي جنون آميز» سعي دارد اين واقعيتهاي بزرگ را كتمان كند. مقامات نظام،ابتدا جنبش را به «هدايت اتاق جنگ رواني» ستادهاي انتخاباتي نسبت دادند اما بعد از دستگيري فله اي دهها فعال سياسي، ديدند جنبش هنوز مديريت مي شود و مقتدرانه ادامه دارد! بعد نامزدهاي معترض را به عنوان طراح و رهبر اعتراضات ملي، محدود كردند و گمان كردند اگر «رأس» اين جنبش را بزنند، ديگر كار تمام است! بارها آقايان موسوي و كروبي را تهديد و تحديد كرده اند و سعي دارند اين جنبش را با «قطع رأس!» و «سركوب بدنه» جمع كنند!! دقت كنيد نمي خواهند مشكل را «حل» كنند، مي خواهند با روشهاي امنيتي و خشن، «مسئله را جمع كنند!» و جمع شدني نيست! مي بينند جنبش حتي با تهديد و دستگيري اين بزرگان هم ادامه مي يابد و با هر سركوب، زنده تر و اميدوارتر هم مي شود! از شناخت اين «پديده» عاجز و درمانده شده و به هذيان گويي افتاده اند. بعد جنبش سبز را به قدرتهاي خارجي نسبت دادند. و همچنان دهها ترفند زشت ديگر ميزنند تا «اين دريا را انكار كنند»! با اين همه، در كمال عجز و ناتواني مي بينند اين جنبش، هنوز سفت و سخت ايستاده و رأس و بدنه اش چنان گستردگي دارد كه در آن هر فرد يك «رهبر جنبش» است! و رهبران و بزرگان جنبش هم مثل فرد فرد ملت، سرباز و جان بركف اين جنبش هستند! در اين جنبش، هر سري كه فكري سبز و مؤثر دارد، طراح بخشي از حركت و رهبر آن است. ديگر همه چشم به دهان يك ولي فقيه ندوخته اند كه هرچه او بگويد، كوركورانه اطاعت كنند و يكي براي بقيه تصميم نمي گيرد. همه جان بركف و كتك خورند! از كروبي ٧٠ ساله تا پسر ١٢ ساله در اين جنبش كتك خورده اند و از بزرگ و مشهور و كوچك و غيرمشهور، كساني را در زندانها محبوس و زجركشيده براي به ثمرنشستن جنبش به وديعه نهاده ايم! در جنبش سبز،همه دوربين بدست و عكاس وخبرنگارند. همه اهالي جنبش سبز يك خبرگزاري و يك رسانه اند.  همه باتوم مي خورند و همه ايستاده اند. بالادستي و پائين دستي ندارد. خودي و غيرخودي ندارد. بزرگ و كوچك ندارد. يكي براي همه است و همه براي يكي. همه هم قسم شده اند جنبش را با هم ادامه بدهند و اميدوار بمانند. حالا مادر سهراب اعرابي، نظريه پرداز و تئوريسين اين جنبش حق طلب است وقتي ججاريان در بند است! پدر محسن و مادران ندا و مسعود و شهيدان جنبش،حالا هركدام يك رهبر حقوق بشري اند. حالا صداي هركدام ما، پژواك صداي ملتمان را دارد و همه يكدل و يك صدائيم. حالا صداي شيرين عبادي،صداي يك ملت است كه دهها برنده جايزه نوبل با او همصدا مي شوند و در واقع به جنبش مردم ايران مي پيوندند. حالا اعتصاب غذاي اكبرگنجي، تحصن يك فرد نيست، اعتراض يك ملت است و پژواكش جهاني مي شود و هزاران شخصيت جهاني را همراه جنبش مي كند. جنبش سبز «رأس و بدنه» ندارد، خيزشي است در «عرض جامعه» و براي همين همواره تازه و باطراوت و اميدوار است. زاينده و بارور است. از درون خود رهبران تازه مي زايد و از ندا و سهراب تا پسرك ١٢ساله اي كه پنجشنبه در بهشت زهرا باتوم به سرش خورد و شهيد شد، همگي قهرمانان اين جنبش هستند. اين جنبش خودآگاه است.همه كساني كه يك باتوم و قمه خورده اند، بهترين تحليلگران جنبش سبزند و طعم آزاديخواهي را لمس كرده و هر كدامشان يك مبلغ آگاه براي اين جنبش شده اند!  در بخش كامنتهاي وبلاگم، (سمانه ١٧ساله) پرسيده: «كلمه باتوم درسته يا باتون؟البته ميدونم درهرحال كبود ميكنه!!» و خواننده ديگري (زهرا) برايش جواب جالبي نوشته: «سمانه جون بيا به خيابونها و حقت رو فرياد بزن! همصدامون بشو تا ببيني وقتي واسه گرفتن حقت باتوم مي خوري و بدنت كبود ميشه، ديگه برات فرقي نميكنه باتوم درسته يا باتون؟! اون وقت مثل من دوباره و صدباره مياي خيابون و به ظلم اعتراض ميكني! بيا،بخدا كبودي جاي باتوم واسه گرفتن حقمون، درد داره اما اين درد خيلي شيرينه!» جنبش سبز دقيقا" همين است!  سمانه مي پرسد و زهرا جوابش را ميدهد و قانعش ميكند و سمانه چند خط پايين تر مي نويسد:« منم ميام پيشتون!» و اينگونه يك «قطره» ديگر به قطره هاي ديگر و به امواج ميليوني مردم مي پيوندد و «درياي جنبش سبز» را شكل مي دهند. جنبش سبز درياست و دريا، رأس و بدنه ندارد! بگذار آقاي خامنه اي جنبش ميليوني سبز را «كاريكاتور انقلاب 57» بخواند و سرسپردگان حقيرش به اين درياي انساني دشنام دهند و ما را خس و خاشاك بنامند. دريا كه با دهان آنها نجس نمي شود! فقط يادشان باشد «مرام دريا، آرامش و طوفان توأمان است!» و بعد از مدتها آرامش، حالا زمانه طوفاني شدن اين دريا فرارسيده است!

بيرون بيا عزیز!

نيمه شب تهران و ايران به سحر نزديك شده، شيراز و تبريز و اصفهان و... هم! بلند شو! وقت مرگ است براي زندگي! صداي گلوله را جدي نگير! مرام گلوله «وحشت» است و مرام سينه ما «آرامش». بيا وحشت گلوله را در آرامش سينه هايمان قسمت كنيم و از غريو تير نترسيم. بيا و داغ شكنجه دوستانمان را بر دل خود تمرين كنيم با باتوم و قمه و گلوله اين جلادها! بيرون بيا از لاك خود! زنده به گورت مي كنند در آن لاك انزوا! همراه شو عزيز! «بيرون» از آن توست! بيرون را ملك آزاد خود كن! آزادي در اين بيرون، حق توست! حق ماست. بيا و با برادران و خواهرانت، حماسه يكي بودن بساز! اين هفته شايد بميرم تا جغدان  را به ولايت و سروري خويش نپذيرم. اما اگر بعد از اين نبرد، «زندگي» نصيبم بود، روزهاي بعد را با كبوتران سپري ميكنم و جغدها را به گور مي فرستم و سپيدي شهيدان را با آسمان خواهم گفت! بيرون بيا عزيز. ما آنجا ايستاده ايم. انقلاب، آزادي! ما را مي بيني؟ بيا! و يادت باشد ما فقط در پنجاهمين روز شروع جنبش سبريم. و هر كداممان يك موسوي، يك كروبي، يك داريوش و يك آرش و يك كورشيم! يادت باشد كه جنبش 57 صدروزه بود. ما خس و خاشاك، زودتر به پيروزي مي رسيم. و جغدان را فراري ميدهيم از اين ايران خورشيدي خويش! بيرون بيا و شريك اين جنب و جوش هميشه سبز باش! ديگر سحر  «نزديك» نيست. چشم بازكن، سحر سبز وطن «فرارسيده»!...

حضور «سياهي لشگرها» در «كاريكاتور تنفيذ»!

ملت دوستان و دشمنان خود را شناختند!

درود بر شرافت و پايمردي بزرگاني كه در نمايش حقيرانه «روز نكبت» حاضر نشدند و دست دوستي و همراهي ملت را فشردند.

آيت الله هاشمي رفسجاني به عنوان رئيس مجلس خبرگان و رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام، غايب بزرگ و مؤثر اين نمايش مفتضحانه بود. درود بر ايشان.به جاي آقاي هاشمي، «احمد جنتي» دبير شوراي نگهبان و مسئول اصلي اين تقلب بزرگ نشسته بود و چه نشستن حقيرانه و گزافي بود. مصداق «تكيه بر جاي بزرگان نتوان زد به گزاف»!

آقايان ميرحسين موسوي، سيد محمد خاتمي، مهدي كروبي، سيد حسن خميني، موسوي خوئيني و صدها چهره وزين علمي و ديني و سياسي كشور و دهها نفر از مقامات مؤثر پيشين در اين نمايش مفتضحانه حضور نيافتند. تمامي آن چهره هاي وزين، وزن مردمي و سياسي و اخلاقي خود را پاس داشتند و از حضور در اين «كاريكاتور تنفيذ!»  خودداري نمودند. درود بر شرافت و درود بر همت تمامي اين بزرگان آزاده.

مسئولان برگزاري اين مراسم رسوا، براي پر كردن سالن دست به دامان كساني شدند كه حضورشان در «مراسم رسمي» نظير تنفيذ، هيچ موضوعيتي ندارد و فقط براي پر كردن سالن حسينيه(!) و به عنوان «سياهي لشگر!» آمده بودند. مراسم «رسمي تنفيذ»، كه يكي از مهمترين مراسم اداري كشور است، امروز با «حقارات تمام» برگزار شد و چيزي شبيه ديدار جمعي از هنرمندان و ورزشكاران و نظاميان با مقام معظم رهبري بود! برخي از اين سياهي لشگرها را كه در تلويزيون ديدم نام مي برم تا «ابعاد اين كاريكاتور» را بيان كند. قبلا" بگويم اين افراد قابل احترام اند ولي حضورشان در يك مراسم رسمي، غيرقابل توجيه است. بد نيست اسامي برخي از آنها را بشناسيم و اگر به آنها دسترسي پيدا كرديم، بدون هرگونه بي احترامي، فقط از آنها بپرسيم:«چرا؟»

واحدي (مجري صبح بخير صدا و سيما)

حسين رضا زاده!

فريدون بيگدلي (خواننده صدا و سيما!)

محمد مايلي كهن!

افشين قطبي!

داود دانش جعفري!(وزير معزول دولت و رئيس ستاد محسن رضائي)

و چند مجري و خواننده گمنام تلويزيوني و ورزشكار ديگر!

در بخش نظرات اين نوشته، فهرست اين اشخاص كه مقام رسمي ندارند و ساير روحانيون را براي «ثبت در حافظه ملت» تكميل كنيد!

با حضور اين افراد كه نه «مقام رسمي» دارند و نه حضورشان در «مراسم مهم تنفيذ» يك رئيس جمهور واقعي توجيه پذير است، نظام نشان داد ميزان مشروعيتش چقدر افول و نزول كرده و شخصيتهاي بي شماري به اين كودتاي ننگين و خيانت بزرگ «عملا"» نه گفته اند. آقاي خامنه اي از فرط عصبانيت، سخنان زشت بسياري بر زبان راند و منجمله اعتراضات عظيم مردمي را «كاريكاتوري از انقلاب سال 57» ناميد! در حالي كه خودش، بازيگر و صحنه گردان يكي از مضحك ترين نمايش هاي تاريخ معاصر و كارگردان يك «كاريكاتور مفتضحانه!» از مراسم تشريفاتي تنفيذ رئيس جمهوري بود.

يك نكته: مردم عزيز ما شرايط خاص(!) و وابستگي هاي برخي از افراد حاضر و اجبارشان براي حضور در اين نمايش را درك مي كنند. آنها وامدار و بدهكارند و چاره اي جز اطاعت ندارند! اما كساني مثل خواننده ها و ورزشكاران كه شهرت و محبوبيت شان را از مردم ايران كسب كرده و از شانه هاي ملت بالا رفته اند، بايد از اين ملت ستمديده خجالت بكشند. هيچ رشوه و پاداشي از سوي مسئولان اين نظام نامشروع، نبايد اين چهره ها را به حضور در مراسمي قانع يا مجبور مي ساخت كه در آن، به رأي مردم و خون جان باختگان و جان ارزشمند شهيدان جنبش مردمي و سبز ملت ايران خيانت مي شود! شرم بر اينان باد.

مردم در اين مراسم، حاضران و غايبان را به خاطر مي سپارند. حضور و غيبت در اين مراسم، معناهاي فراواني داشت و خدا را شكر كه رسوائي بزرگ ديگري براي نظام نامشروع رقم خورد. الحق امروز «روز نكبت» بود و آلودگي اين نكبت، دامان مقامات نظام را مي گيرد.

***

امروز 12  مرداد 88 «روز نكبت» است!

روز سياه تاريخ ماست! امروز «سياه» بپوشيم!

امروز؛ «روز نكبت» است! سياه بپوشيم!

امروز كودتا توسط رهبر «تنفيذ» مي شود!

امروز «رأي مردم» قرباني كودتاچيان مي شود!

امروز رهبري، خون فرزندان ملت را زير پا مي گذارد!

امروز ايران به «سراشيبي ويراني» مي رود!

امروز را «روز نكبت» بناميم و «سياه» بپوشيم!

اگر سكوت كنيم،

فردا جاي پشيماني نيست!

و خون به ناحق ريخته شده شهيدان جنبش سبز،

دامان ما را هم مي گيرد!

روز نكبت را به كام رهبر و كودتاچيان تلخ كنيم!

امروز «روز سياه» تاريخ معاصر ماست!

«سياه» بپوشيم!

 

***

سهم خودت را براي آزادي بده هموطن!

آزادي بدون هزينه دادن از طرف «تك تك ما» بدست نمي آيد. اگر اين را باور كنيم، حاكمان نمي توانند يك هفته هم در مقابل سيل مردم طاقت بياورند. «ترس برادر مرگ است!» سهم من و شما ممكن است كمتر از سهم شهيدان جوانمان باشد، يا ممكن است مثل آنها و يا حتي بيشتر از آنها هم باشد. اگر سهم مان را ندهيم، روزگار جبران ميكند و تقدير، آن را به زور از ما مي گيرد. كار زيادي نيست اگر از همين فردا براي يكي دو هفته سر كار حاضر نشويم. از دوشنبه و چهارشنبه كه مراسم تنفيذ و تحليف حكم ننگين رياست جمهوري احمدي نژاد برگزار مي شود، «عزاي ملي» برپا كنيم. مثل روزهاي عاشورا براي بچه هايمان كه «حسيني» شهيد شدند، علم و كتل عاشورا برپا كنيم. نظام حتي از مرده هاي من و شما هم مي ترسد وگرنه پنجشنبه در بهشت زهرا سوگواران را راحت مي گذاشتند تا لااقل عزاداري كنند. يادمان باشد سرنگوني شاه فقط «صد روز» طول كشيد. يعني در مهرماه 57 نظام طاغوت محكم سرپا بود و 26 دي ماه شاه فرار كرد و 22 بهمه مردم بر قدرت افسانه اي نظام شاهنشاهي پيروز شدند. منتها مردم رمز پيروزي را دريافته بودند و الان هم فهميده اند. رمز موفقيت مردم، فقط و فقط و فقط «وحدت» و يكپارچگي است. رمز موفقيت اين است كه «يكي بايد قرباني همه شود» و اگر يكنفر مورد آزار قرار گرفت يا دستگير و شهيد شد، «همه» بايد براي رهايي و پشتيباني از آن يك نفر قيام كنند. «يكي براي همه و همه براي يكي!»

از فردا بساط روزهاي محرم را برپا كنيم. بگذاريد امام زمان هم جشن ولادتش در نيمه شعبان، مردم ستمديده ما را در سياهپوشي و ماتم ببيند. فريب آزادي چند زنداني يا حرفهاي اين مقام و آن قاضي را نخوريد كه فكر كنيد خودشان عقب نشيني كردند. دادگاه شنبه نشان داد آنها بدنبال زمينه سازي براي محاكمه موسوي و خاتمي هستند. جداي از آن، كلي خون به ناحق ريخته شده، جنايتهاي فراواني صورت گرفته كه هنوز معلوم نيست چقدر گسترده بوده اند؟ دوسال بعد از سرنگوني صدام حسين در عراق، هنوز گور دسته جمعي مخالفان او را در بيابانهاي عراق پيدا مي كردند. اينهمه مفقودين و شهيدان بي نام و نشان و اجساد مخفي شده در سردخانه ها را دست كم نگيريد. فريب گريه تمساح برخي از مسئولان و همدردي ساختگي شان با مردم را نخوريد. اينها حتي اگر مثل ماجراي قتلهاي زنجيره اي، چند نفر از نيروهاي خودشان را بگيرند و محاكمه كنند، نبايد باعث فريب ما شود. ما بدنبال ابطال انتخابات بوديم. عزل اين دولت فريبكار بوديم. الان بايد بدنبال محاكمه مسئولان جنايتها باشيم. بايد بدنبال برگزاري يك رفراندوم باشيم كه اين «نظام ولايي آري يا خير؟» همين.

اگر سكوت كنيم اگر كنار بنشينيم، خون ندا و سهراب و محسن و مهدي و ترانه و كيانوش و امير و ديگر قربانيان بيگناه، دامان همه ما را مي گيرد. اگر از زير بار مسئوليتمان شانه خالي كنيم، و اگر بگذاريم اين حاكميت ظالمانه و جائرانه ادامه پيدا كند، خدا ما را فراموش خواهد كرد و رحمتش را از ما دور ميكند و ما زير چرخهاي اين حكومت بالاخره له خواهيم شد و ذليلانه خواهيم مرد.  

اگر از فردا پرچمهاي سياه از خانه آيزان كنيم، اگر لباس سياه بپوشيم، آيا در مقابل جان باختن آن شهيدان جوان، كار بزرگي كرده ايم؟ اگر يك هفته سر كارمان نرويم ، آيا كار بزرگي كرده ايم؟  يكي دو هفته وقت بگذاريم و براي هميشه تكليف كشور و ملت و زندگي سياه خودمان و بچه هايمان را يكسره كنيم. به ظلم و تبعيض و فساد و فقر و بيعدالتي واكنش نشان بدهيم. اگر روزها برويم و مقابل مجلس و وسط ميادين شهر و خيابنها روي زمين بنشينيم و تحصن كنيم، آيا در مقابل خون هموطنان عزيزمان، آيا اينها كار بزرگي است؟

حالا ملت ايران در برابر يك ماجراي مرگ و زندگي قرار گرفته است. بين «بودن يا نبودن!» بايد يكبار بنشينيم و با خودمان فكر كنيم و تصميم بگيريم. دختر هستم يا پسر، زن هستم يا مرد، پير هستم يا جوا، بايد فكر كنم و از خودم بپرسم:  آيا از سهراب اعرابي جوان ترم؟ آيا از ندا آقاسلطان زيبا و جوان ترم؟ آيا من از اين جوانان به خون خفته، آرزومند ترم و آيا شايسته ترم تا به اين زندگي ذلت بار زير سايه ستم بچسبم؟ آيا من از كيانوش آسا دانشجوي فوق ليسانس باهوش تر و باسوادترم؟ آيا از ترانه موسوي بيگناهترم كه در راه رفتن به منزل، او را بين معترضان ديدند و ربودند و بعد از تعرض و شكنجه، جسدش را سوزاندند و كنار جاده انداختند؟ اگر يك پدر هستم، آيا از پدر محسن روح الاميني كه يكي از مسئولان كشوري بوده، قدرتمندتر هستم تا از كشته شدن جوانم بدست حاكمان ستمكار جلوگيري كنم؟ اگر مادر هستم، آيا از مادران داغدار ندا و سهراب و دهها شهيد و مفقود ديگر، مهمترم كه فقط به فكر سلامتي و امنيت بچه هاي خودم باشم؟ فكر كنيم آيا خون من يا بچه ام از خون ديگران رنگين تر است؟ يا ارزش من بيشتر از ارزش ديگران است. اين قطره ها، اگر به هم بپيوندند و جملگي به خروش درآيند، اقيانوسي مي شوند كه توپ و تانك و بسيجي و شكنجه و گلوله در مقابل آن «احساس حقارت» مي كند! خودمان را توجيه و اقناع كنيم، اما خودمان را گول نزنيم. آيا من بايد بنشينم توي خانه ام تا ديگران براي دفاع از آزادي و حقوق انساني ملت بروند و باتوم و گلوله بخورند و كشته و دستگير بشوند و بعد كه همه چيز درست شد، و وقتي مملكت آزاد شد، از خانه ام بيرون بيايم و از ميوه آزادي و پيشرفت و عدالت بخورم؟ اين هفته بياييم و اقيانوس ملت را با قطره وجودمان همراه كنيم و بساط ظلم را در هم بپيچانيم.

بايد باور كنيم هر كدام مان يك سهمي داريم. اگر سهم مان را بدهيم كه پيروزيم و اگر پيروز نشديم و شهيد و زنداني شديم تازه مثل شهيدان آزادي مثل ندا و سهراب و كيانوش و دهها شهيد ديگر، در همه جهان و در درگاه خداي حقيقت سربلنديم. من قسم ميخورم اين مسير شكست ندارد.و شخصا" با اختفا و نوشتن در آوارگي، سهم خود را پرداخته ام تا شعار بيخودي نداده باشم. و تازه اين «همه سهم من» نيست و از روزي كه اين مسير را برگزيده ام، مطمئنم اين قلم، صليب و طناب داري است كه با خود بدوش مي كشم و براي دفاع از حقانيت و آزادي و حقوق ملت، جان خود را براي اهدا كف دستم گرفته ام. همگي سهم خودمان را بدهيم تا ايراني آ‍اد و رها از ستم و خودكامگي داشته باشيم.

***

هنوز از «اعتراف گرفتن دروغين» خجالت نمي كشيد؟

پخش اخبار جعلي از اعترافات جعلي در دادگاه جعلي كه با قانون جعلي و توسط قاضي و دادستان جعلي برگزار شده، در يك خبرگزاري جعلي بنام فارس، نشان از اوج انحرافات عميق حكومت جعلي اسلامي از همه موازين اخلاقي و ديني و انساني است.

در سلولهاي مخوف زندانهاي جمهوري اسلامي، كه من در آستانه دوم خرداد 76 سه روز ميهمان(!) يكي از آنها بوده ام، شكنجه گران آدمي را از خوردن آب ، غذا، هوا، اخبار بيرون، و حتي از داشتن كمترين آرمش و سكوت و خواب نيز محروم مي كنند. غذايم را با پول خودم مي خريدند! يك ساندويچ كالباس واقعا" خشك با نان بيات و سه برابر قيمت! و تازه نصف همان را هم سربازها بين راه «ناخنك» مي زدند و مي خوردند و بقيه اش را مي انداختند داخل سلول و در را مي بستند! روي يك موكت خشك مي خوابيدم و بايد پاهايم را از ديوار بالا مي بردم تا در آن سلول يك متري بتوان خوابيد! با اين حال، تا چشمم گرم مي شد، در آهني سلول با لگد بازجو باز مي شد و او صندلي دسته دارش را مي كوفت جلوي من و مي گفت:«خب! اعتراف كن!»

آن روزها بازجويم بدنبال اعتراف گيري براي اين «توهّم» بود كه در ستاد انتخاباتي آقاي خاتمي، فساد اخلاقي حاكم است و فاحشه ها در آنجا با مسئولان ستاد روابط غيرافلاطوني دارند و چه و چه مي كردند! گفت:«در اين زمنيه اعتراف كن و بنويس!» از بازجو پرسيدم:« واقعا" اينطور بوده؟ اي نامردا! چرا منو خبر نمي كردن؟ چرا منو مي پيچون كه برم دنبال خبرنگاري و خودشون تنهايي...؟ خب شما كه اين چيزا رو مي دونيد بگيد اونجا ديگه چه خبرايي بوده؟!» بازجوي جوان خشمگين شد و هجوم آورد مرا بزند! گفتم: «خب! حالا يه مهلتي بده ببينم! شايد يه چيزايي يادم بياد!» بازجو رفت تا ساعتي بعد كه دم صبح شده بود و چشمم گرم خواب و دوباره آمد كه «خب! حالا يادت اومد؟» گفتم:«والله نه! ولي خيلي از دست بچه ها عصبانيم كه چرا تك خوري مي كردن!» گفت:« تازه خبر نداري! جاسوسي هم ميكردي! از جاسوسيت بگو!» گفتم:« اه! واسه كي جاسوسي ميكردم؟» گفت:«پس اينا چيه؟» و چند صفحه پرينت شده از ديسكتهايي را نشانم داد كه تماما" آرشيو خبرهاي سفرهاي انتخاباتي آقاي خاتمي بود و چون نرم افزار «ورد» نداشتند، كلمات و اخبار به شكل يك سري علامت و شكل و مربع چاپ شده بودند! با نهايت بلاهت گفت:« اينا رمز هستن! ما خودمون فهميديم تو جاسوس آمريكا بودي!» فايده نداشت اين ابله را توجيه كنم. قبلش براي دو قاضي و بازجوي ديگر، توضيح داده بودم كه اگر متن اين اخبار رسمي را در يك نرم افزار ديگري غير از «ورد» چاپ كنيد، كلمه ها تبديل به همين شكلها مي شوند كه شما فكر مي كنيد «عامت رمز!» هستند. حالا اين بازجو دنبال اين بود كه به او اقرار كنم چقدر پول از «دشمن» گرفته ام؟ تا گفت «دشمن» فهميدم اين تكيه كلام «آقا»ست و تا اين بازجوي جوان حرف آقا را با اعتراف گيري از من ثابت نكند، نمي تواند به بزرگترهايش ثابت كند «ولايت پذيري» بالايي دارد و لياقت پيشرفت دارد!

در آن سه روز، در يك سلول انفرادي يك متري و دربسته محبوس بودم و در تمام طول شبانه روز، نوار نوحه يكي از مداحان بدصدا (حداديان يا منصورارضي! يا ارزي!؟) را در راهرو سلولها پخش مي كردند. آن نوحه را با ولوم بالا صدها بار تكرار مي كردند و «لوپ» مي زدند تا نه بشود فكري كرد و نه بتوان روحيه خود را بازسازي كرد.آنقدر پخش مي شود كه تنها آرزو و تنها آرمان(!) فرد زنداني، ديگر نه دموكراسي و آزادي و حق و عدالت، بلكه فقط و فقط «خفه شدن» صداي آن مداح بدصدا است!

آن بازداشت با وساطت آقاي خاتمي به سه روز نكشيد و مرا با كفالت آزاد كردند و بعدها هم هيچ اثري از پرونده ام پيدا نشد كه نشد! اما حالا اقرار مي كنم اگر مدت بازداشتم بجاي سه روز، سي روز مي شد، ممكن بود مجبور شوم به همان چيزهايي كه بازجوي وحشي ام مي خواست اعتراف كنم و نوشته هايش را عينا" بنويسم و امضا كنم. «آدم، آدم است!» و مقاومت جسمي و روحي آدمها هم سقفي دارد و آنها در شكستن آدمها استادند! به خاطر اينكه پايبند به هيچ موازين انساني نيستند.

در حالي كه حقيقت اين است كه در ستاد خاتمي، خلوص و يكرنگي و صفا و وحدانيت موج مي زد. حقيقت اين است كه در ميان «نيروهاي سياسي موجود»، پاك تر و دلسوزتر از اصلاح طلبان، مسلمان تر از اعضاي نهضت آزادي، با شرف تر از نيروهاي جبهه ملي وجود ندارد و شخصيتهايي پاك تر، مؤمن تر و مخلص تر از كروبي و موسوي و خاتمي و... نمي توان پيدا كرد. و باز اعتراف مي كنم اگرچه در ميان راستگرايان و اصولگرايان و محافظه كاران هم نيروهاي مخلص و پاك كم نيستند، اما رأس و بدنه اصلي اصولگرايان تابع ولي فقيه، رأس و بدنه سالمي نيست! بخصوص در بين آنهايي كه بيشتر دم از «ولايت مداري!» مي زنند، فسادهاي مالي و اخلاقي و سياسي وحشتناكي مي توان سراغ كرد كه بخشهاي كوچكي از آن را عباس پاليزدار افشا كرد و ديديد او را به چه روزي انداختند. حالا همين من بديل آنكه انسانم و سقف توانايي روحي و جسمي محدودي دارم، اگر در شرايط شكنجه و سلول انفرادي مأموران ولي فقيه قرار بگيرم، ممكن است عكس اعتقادات قلبي ام را بگويم. گفتم كه «آدم، آدم است!» مهم آن است كه در شرايط آزاد، چه بگويم و بنويسم. بايد به مردم عادي و خانواده ها بگوييم و توجيه شان كنيم كه نه از شنيدن اين قبيل اعترافهاي دروغين دلسرد و «نااميد» شوند و نه اين اعترافات جعلي را باور كنند.

***

«ظلم» پابرجا نمي ماند! بيخودي دست و پا مي زنند!

مأموران امنيتي نظام، همواره بدنبال رسمّيت دادن به توهّمات بيمارگونه مقام معظم رهبري بوده اند و هستند. براي آنها عقلانيتي باقي نمانده كه از خودشان بپرسند اين مقام عظما درست فرموده يا غلط فرموده؟ مهم اين است كه آنها بايد سندي پيدا كنند و آن حرف و توهمّات رهبر را اثبات كنند! اگر آقاي خامنه اي مثل سال 77 بگويد «مطبوعات پايگاه دشمن هستند!» اينها بايد از چند خبرنگار اعتراف بگيرند كه با موساد و سيا همكاري مي كردند و پول هم گرفته اند! اگر «آقا» بگويد در اين انتخابات تقلب نشده و اصلاح طلبان با قصد انجام يك «انقلاب مخملي» شركت كرده اند، مأموران اصلا" كاري به مخمل و انقلابش ندارند! فقط مانند سگهاي شكاري بو مي كشند تا بالاخره سندي بسازند كه اثبات كند «آقا» بازهم درست فرموده اند و با «تيزهوشي» اين انقلاب مخملي را خنثي كرده اند! سندش هرچه مي خواهد باشد! مجعول! دروغين! ساختگي! «آقا» بدنبال ارضاي خودخواهي و منيّت فرعوني خويش هستند و مأموران بدنبال ارضاء كردن منويات شخص حضرت «آقا»! و چون سندي براي حرفها و ادعاها و توهمات «آقا» نمي يابند و اصلا" سندي وجود ندارد، با اين نمايشهاي نخ نما و اعتراف گيري و اعتراف سازي، كاري را مي كنند كه سالهاست «آقا» و ساير همراهان ولي فقيه انجام داده و مي دهند:«خود ارضائي سياسي!» خود مي گويند و خود مي خندند، عجب قوم هنرمندند!

بايد افراد كم اطلاع  را توجيه كنيم حتي اگر اين قبيل اعترافات را از «زبان» خود اين دوستان دربند هم شنيدند، دقت كنند آنها اين سخنان را «كجا» مي گويند؟ تا مادامي كه كسي در بند و در زندان و حتي در داخل كشور كه يك زندان بزرگ است باشد، زير فشار است و هيچكدام از اعترافاتش هيچ حقانيت و هيچ مشروعيتي ندارند. اگر زندانيان ما توانستند مثل اكبر گنجي و احمد باطبي و محسن سازگارا و هزاران از بند رسته ديگر، به يك كشور آزاد بروند و اگر آنجا در كمال آزادي، داوطلبانه نشستند و از حقانيت نظام يا از «تيزهوشي آقا!» و «نبود تقلب در انتخابات!» سخني گفتند، سخنشان واقعي است و حداقل مي شود باور كرد كه گوينده چنان سخناني، در يك محيط آزاد نشسته و خودش شخصا" به اين اعتقاد تازه رسيده است. وگرنه مضحك نيست كسي بعد از يك ماه بازداشت، بيايد و حرفهايي بزند كه با سوابق فكري و منش اعتقاديش هيچ شباهتي ندارد؟! به دوستان جوان تر و ناآشنا با تاريخ اين سالهاي سياه بگوييم بروند در اينترنت جستجو كنند و ببينند كداميك از زندانيان نظام جمهوري اسلامي، بعد از آزادي و بعد از رفتن به يك كشور آزاد، چنين كاري كرده اند و از نظام دفاع كرده اند؟ كداميك از زندانيان را پيدا مي كنيد كه در يك كشور آزاد، بنشيند و به «حقانيت» نظام و رهبري عادلانه آقاي خامنه اي و نبود تقلب و نبود شكنجه و نبود ظلم در اين نظام «شهادت» بدهد؟ اگر خود آقايان مسئول در نظام، حتي يك نفر «زنداني سابق» را مثال بزنند كه در محيط آزاد، افكار و انتقاداها و اعتراضهاي سابقش را نقد كند و اعتراضاتش به نظام را پس بگيرد و از حقانيت نظام دفاع كند، من شخصا" همه اعترافات مضحك اين بيدادگاهها را «يكجا» باور مي كنم! برعكس، در جستجويي ساده موارد بسياري خواهيد يافت از زندانياني كه در اينجا «مجبور به اعتراف» شده اند اما به محض آزادي از زندان و بخصوص به محض خروج از كشور، از شكنجه ها و فشارهاي دوران زندان پرده برداشته اند و گفته اند كه همه اعترافات ساختگي را تحت فشارهاي وحشيانه مأموران امضا كرده اند يا به زبان آورده اند.

***

بايد مردم عادي را توجيه كنيم كه «شيوه هاي كثيف» بازجويي در زندانهاي جمهوري اسلامي، چيزي از شكنجه ها و تعرض و تجاوزها در زندانهاي «ابوغريب» و «گوانتانامو» كم ندارد. منتها فرق ماجرا اينجاست كه رسانه هاي آزاد غرب مي توانند از بيرون زندان گوانتانامو، داخل محوطه زندان را ببينند و تصاويري از زندانيان «نارنجي پوش» با دستبند و پابند بگيرند و آن را پخش كنند. خبرنگاران غربي مي دانند با پخش آن تصاوير، سرنوشتشان مثل خانم «زهرا كاظمي» خبرنگار كانادايي ايراني تبار نمي شود كه از تجمع خانواده زندانيان «پشت ديوارهاي بلند زندان اوين» عكسبرداري كرد و بلافاصله به جرم جاسوسي و عكاسي از داخل زندان(!) دستگير شد و چند روز بعد هم زير شكنجه هاي وحشيانه قاضي(!) سعيد مرتضوي كشته شد!

در اين كشور «به ظاهر اسلامي» ابعاد كارهايي كه در زندانها مي كنند تا زمان سقوط كامل اين حكومت جور و ظلم، مكتوم و پنهان خواهند ماند و مانند دوران پس از صدام، تا ماههاي متمادي، «گورهاي دسته جمعي مخالفان» و «زندانهاي مخوف و دورافتاده»، يك به يك توسط مردم كشف خواهند شد.

بايد به مردم عادي بگوييم كه در زندانهاي نظام چه مي گذرد؟ برخي از دوستان زنداني ما و خيلي از مردم دستگير شده، بيماريهاي جسمي دارند و وابسته به دارو هستند. همين تحريم و نرساندن دارو، باعث رنج جسمي و نهايتا" تسليم و شكستن زندانيان مي شود. خيلي را مانند ابطحي ( به گفته محمدرضا تابش) به داروهاي اعصاب و خواب وابسته مي كنند. با ندادن دارويي كه به آن وابسته شده اي، رنج و درد باعث مي شود هر چيزي را بازجويان بخواهند، زنداني انجام بدهد يا امضا كند. برخي از زندانيان را مانند سعيد حجاريان در آفتاب داغ نگه مي دارند. خيلي را كتك مي زنند. زخم و خونريزي خيلي از زندانيان را مداوا نمي كنند. خيلي را در «سكوت مطلق» به حال بيخبري مي گذارند و حتي تا يك ماه در سلولش را هم باز نمي كنند. طبيعي است به محض آنكه در سلول باز شود، خود زنداني مثل بلبل به حرف مي افتد. بايد مردم عادي را توجيه كنيم كه اين اعترافات ساختگي را نبايد دليل حقانيت نظام تلقي كنند. بلكه اتفاقا" محكم ترين سند «نامشروعيت اين نظام» همين اعترافهاي مضحك و ساختگي امثال اين بيدادگاههاست. محكم ترين دليل اينكه «آقا» به خودارضائي سياسي عادت فرموده اند، اين است كه دادستان از قول كسي مثل محمدعلي ابطحي از «تيزهوشي مقام معظم رهبري! و نبود تقلب!» سخن بگويد! اعتراف به «هوش آقا!» حتي مرغ پخته را هم داخل ديگ به خنده مي اندازد! چرا كه اين «رهبر تيزهوش» همه وجود و هستي و قدرت خود را روي كسي «قمار» كرد كه در هفته اول، فرمانش را نقض كرد و با يك دهن كجي آشكار، مشائي را از مقام «معاون اولي» برداشت و گذاشت يك پله نزديكتر و بالاتر به خودش! يعني«رئيس دفتر رئيس جمهوري!» حالا آقاي جنتي و مكارم شيرازي و دفتر رهبري، بايد براي ارتباط با رئيس جمهور به همين آقاي مشائي متوسل بشوند و به مقام و جايگاهش رسميت ببخشند! آيا اين كار رهبر، نشانه تيزهوشي ايشان است؟ كدام آدم تيزهوشي با خود چنين مي كند كه آقاي خامنه اي كرده است؟

در دنياي غرب كه مسئولان نظام به «كفر» متهمشان مي كنند، حتي در داخل زندانها هم مسئولان و كساني هستند كه مسئوليت دارند آزادنه از  تخلف مأموران و بازجويان و شكنجه زندانيان عكس و فيلم بگيرند و به مقامات بالاتر گزارش كنند (مثل عكسهاي زندان ابوغريب) و رسانه ها هم مي توانند آنها را آزادانه و بدون ترس در همان آمريكا نمايش دهند و تازه از دولت خود بخواهند همه عاملان شكنجه ها و مأموران متخلف را مجازات كند. اما در اينجا كه «ام القراي اسلام!» است و ادعاي عدالت و شريعت الهي دارد، «ظلم» و ستم و جور در زندانها و حتي در كف خيابانها  بيداد مي كند! اينجا حتي از جنايات پليس و بسيج در سطح خيابانها هم نبايد عكاسي و فيلمبرداري كرد وگرنه مانند چندتن از شهرونداني كه در بيدادگاه امروز، صرفا" بدليل عكاسي از اغتشاشات(!) محاكمه شدند، دستگير و با اتهام جاسوسي و براندازي(!) محاكمه مي شويد! طبيعي است به تصوير كشيدن شكنجه ها و جنايتهاي مأموران در زندانهاي دربسته و سلولهاي مخوف كه ديگر جاي خود دارند و كسي را براي «ثبت اسناد جنايات» به آن فضاهاي دربسته راهي نيست. و اگر مانند خانم زهرا كاظمي به نزديكي ديوارهاي بلند زندان اوين هم برود، جاسوس تلقي مي شود و خونش را زير شكنجه هاي وحشيانه مي ريزند!

«الملك يبقي مع الكفر و لايبقي مع الظلم». مقامات نظام، دنياي غرب را به «كفر» متهم مي كنند در صورتي كه در واقعيت چنان نيست! با اين حال به فرموده مولا علي(!) همان دنياي غرب با همان كفرش هنوز «پابرجا» مانده و پابرجا مي ماند، ولي اين نظام «ظاهرا" اسلامي» كه در آن «ظلم» و جور و جنايت بيداد مي كند، هرگز پابرجا نخواهد ماند. اين بشارت مولا و خداست كه خونهاي به ناحق ريخته شده، دامان مسببان و حاكمان را خواهد گرفت. همچنين با همت مردم و اقدامات ابلهانه مقامات نظام، نظير پخش همين اعترافات ساختگي و ادامه خشم و اعتراضات ملي، اين حكومت ظالم رفتني است و شمارش معكوس سقوط نظام شروع شده است! بيخودي دست و پا مي زنند!

«هالوكاست اسلامي» در ايران!

قبل از امحاي آثار جنايتها،

براي سران كودتا «كيفرخواست بين المللي» بدهيم!

نظام تحت رهبري آقاي خامنه اي، همواره مي كوشيد با علم كردن نقض حقوق بشر زندانيان «گوانتانامو»  و«ابوغريب» و خشونت سربازان اسرائيلي، خود را پرچمدار عدالت و «نماد رأفت اسلامي» معرفي كند و چنين تظاهر و تبليغ مي كرد كه زندانهايش «سوئيت مجهز» دارند و چنان با زندانيان به ملاطفت رفتار مي شود كه آنان به سرعت از مواضع سياسي و اعتقادي خود بر مي گردند و توبه مي كنند و داوطلبانه در اعترافات تلويزيوني شركت مي نمايند!

سالها از تظاهر نظام به اين ژست دروغين گذشت و چهره خونريز نظام گهگاه ظهور و بروزي مي كرد و باز با بمباران تبليغاتي مقامات، چهره حقيقت مخفي مي گشت. صداي اعتراض برخي آزادشدگان از بدرفتاريهاي ماموران قضايي و زندانبانان، فقط هنگامي شنيده مي شد كه يا جسدشان تحويل خانواده ها مي شد و يا بعد از آزادي يا مرخصي از زندان، به مهاجرت از وطن ناگزير مي شدند و در دنياي آزاد مي توانستند از سفاكي قضات و بازجويان و ماموران زندان پرده بردارند. اما غالبا" اسناد و مدارك آزارها و شكنجه ها توسط مسئولان امحاء و پاكسازي مي شد و اثبات حقوقي شكنجه ها چندان آسان نبود.

اينك به بركت (!) كودتاي ننگين اخير، تمامي چهره واقعي اين نظام غيرمشروع و حكومت جائر و ظالم «يكجا» از پرده بيرون افتاده و حاكمان به طور كامل رسوا شده اند و پوشالي بودن داعيه مشروعيت مردمي و ادعاي اسلاميت و عدالت و... را يكجا نشان داده اند.  به بركت اين كودتا، تمام جهانيان ديدند رفتار مأموران در «ام القراي اسلام!» با مردم معترض و تجمعات آرام، چقدر وحشيانه تر از رفتار سربازان صهيونيست با شهروندان فلسطيني بود. دنائت و خونريزي مأموران و بسيجيان و پليس ايران، چنان «واقعيت ظلم نظام» را آشكار كرد كه ديگر هر شعار مقامات نظام براي دفاع از حقوق ملتهاي مظلوم،فقط  آنان را بي آبروتر از آنچه هستند، مي سازد. اينك با افشاي جنايات در كمپ مخوف كهريزك و زندان 66 سپاه و افشاي انواع جنايات ضدبشري نيروهاي تحت امر آقاي خامنه اي و وجود دهها قرباني «شكنجه هاي كثيف» در زندانها، مقامات نظام جمهوري اسلامي نمي توانند داعيه هاي نخ نماي عدالت و رأفت و عطوفت اسلامي را تكرار كنند و نزد تمام مردم ايران و جهان رسوا و بي حيثيت شده اند. اين از بركات اين كودتا بود كه به يكباره، تمام اسناد و مدارك جنايات نظام ولايي را «رو» كرد. تا آن اندازه كه كمپ كهريزك را به اردوگاه آشويتس تبديل نمودند و يك «هالوكاست اسلامي» بدست آقاي خامنه اي و كودتاچيان رقم خورد كه «ابعاد واقعي» جنايات در آن، حتي با دستور نمايشي تعطيلي آن، مخفي نخواهد ماند!

ايرانيان مهاجر و هموطنان عزيز! در اين شرايط لازم است قبل از امحاء اسناد و مدارك اين هالوكاست فجيع، هرچه زودتر يك «دادخواست ملي» از سوي آحاد ملت ايران براي تعقيب و محاكمه و مجازات تمامي مسببان و آمران و عاملان اين جنايات كثيف، تهيه و به دادگاههاي بين الملي تسليم كنيم. ايرانيان با تمام زخمي كه بر بدن دارند، اما با تمام وجود به جهانيان نشان مي دهند به جاي هر اقدام تلافي جويانه اي، خواهان «اعمال قانون» در مورد مقامات ظالم و تمامي مسببان و عاملان اين هالوكاست اسلامي هستند. كساني كه به هيچ اصل قانوني در مورد زندانيان بيگناه پايبند نبوده و نيستند و وحشي گري و سبعيتشان چنان است كه روي هالوكاست اردوگاه آشويتس بدست هيتلر را سفيد كردند و گستردگي جنايات، حتي «آمران اصلي جنايات» يعني آقاي خامنه اي و احمدي نژاد را هم به «واكنشي نمايشي» مجبور ساخت. رهبر بعد از پنجاه روز جنايت در كمپ كهريزك، در اقدامي نمايشي دستور تعطيلي آن را صادر كرد و رئيس جمهور منصوب او، از دستگاه قضائي خواسته است «طعم گواراي محبت ديني» را به زندانيان بچشانند! و لابد از ديدگاه رئيس جمهوري كه روابطش با «رحيم مشائي» سوء ظن رسانه هاي جهاني مانند تايم را برانگيخته و همگان را به داشتن روابط خاص(!)  ميان آنها مشكوك كرده، آن طعم گوارا(!) يعني «لواط و تجاوز» به پسران و دختران زنداني توسط مزدوران لبناني و قلدر عرب! و اختفاي آثار انواع آزارها و تعرضها بر جسم و جان نازنين فرزندان ملت! «طعم گواراي محبت ديني» لابد يعني سوزاندن اجساد، امحاء و دستكاري گزارش پزشكي قانوني و دفن شبانه اجساد قربانيان! يعني تهديد عزداران بر سكوت و خفقان!

لازم است با جديت و سرعت، كار شكايت ملي از مسببان، آمران،عاملان، قضات و كليه همدستان اين «نسل كشي وحشيانه» انجام شود تا احمدي نژاد و سران دولت و مقامات حكومت كودتا، به محض خروج از كشور، با حكم قضائي بين المللي دستگير و در محاكم بين المللي محاكمه شوند. توسل به اين اقدام قانوني، وجه ديگري از شعور و حقانيت و مدنيت ملت ما را به جهانيان اثبات خواهد كرد، اما مراقب باشيم با مديريت زمان، فرصت «امحاي آثار جرم» را به بانيان اين «هالوكاست اسلامي» ندهيم.

«هالوكاست اسلامي» فقط به «كمپ كهريزك» محدود نيست!

شكنجه ها و كشتارها هنوز ادامه دارند!

سران كودتا و مقامات ايران بايد پاسخ دهند چرا در برابر پنجاه روز جنايات هولناك و ضدانساني در «آشويتس ايران»؛ يعني كمپ كهريزك تا به حال، سكوت كرده بودند؟ آنها با نزديك شدن به روز تنفيذ «رئيس جمهوري منصوب رهبر» و به قصد آرام كردن فضاي سياسي كشور، به تعطيلي نمايشي آن مبادرت مي كنند، اما ددمنشي و خوي وحشي شان همچنان پابرجاست و هالوكاست و كشتار و شكنجه هاي كثيف را در اسارتگاههاي ديگر ادامه مي دهند. سران نظام بايد بگويند چرا اين كمپ مخوف را براي سركوب اعتراضات آرام مردم و يا حتي آنچنان كه ادعا كرده اند براي نگهداري معتادان، تدارك ديده بودند؟ معتادان هم بر اساس حقوق اوليه انساني، نبايد در چنان بيغوله هاي مخوفي نگهداري يا مجازات شوند! به طريق اولي، آن كمپ كه بي شباهت به اردوگاه «آشويتس نازيها» نيست، نبايد فرزندان و جوانان بيگناه ملت را در خود جاي ميداد! سران نظام بايد بگويند چرا دست ماموران وحشي و مزدوران اجير شده عرب را براي انواع شكنجه و آزار و تعرض و قتل بهترين فرزندان اين ملت آزاد گذاشتند؟ سران كودتا بايد بگويند بعد از تعطيلي نمايش اين كمپ، باقي زندانيان اين اردوگاه ضدانساني را به كدام اسارتگاه مي برند؟ و آيا در زندانهاي ديگر، شبيه اين رفتارهاي وحشيانه و شكنجه هاي كثيف با زندانيان صورت نمي گيرد؟ آنها بايد بگويند بر سر اجساد قربانيان مظلوم اين اردوگاه و شهداي جنبش سبز در ساير زندانها چه آمده است؟ چرا سرنوشت صدها تن از مفقودين را به خانواده هاي چشم به راه اعلام نمي كنند؟ و چرا اجساد پاك فرزندان ملت را مخفي مي كنند؟ سران فاسد كودتاچي بايد بگويند عاملان جنايت در كمپ كهريزك، به سرپرستي سردار رادان، چگونه و چه زماني براي جنايات ضدبشري شان تحت تعقيب قرار مي گيرند؟ هرچند از قبل مي دانيم كه سران كودتا و مقامات نظام، بدليل آنكه خودشان «مسببان» و «طراحان اصلي» اين كودتا بوده و مسئول مستقيم جنايات فجيع بعد از آن هستند، هرگز پاسخي به اين سئوالات نخواهند داد. همچنين مي دانيم با تعطيلي نمايشي يك «زندان غيراستاندارد!» روشهاي وحشيانه و غير انساني و «رفتارهاي غيراستاندارد» ماموران و بازجويان و قضات در ساير زندانها به پايان نرسيده و نمي رسد.

لذا ضرورت تهيه دادخواستي از سوي ملت ايران و خانواده هاي قربانيان و بازداشتي هاي سرشناس و گمنام بيش از قبل احساس مي شود. تأكيد مي كنم «قبل از امحاء و پاكسازي آثار جنايات در آشويتس ايران» بايد نهادهاي حقوق بشري و دادگاههاي بين المللي را قانع كنيم تا حكم تحقيق جنايي و حكم پيگرد قانوني و دستگيري و محاكمه براي كليه سران كودتا و دولتمردان و اعضاي حاكميت صادر نمايند و ما نيز با روشنگري در ميان ملتهاي جهان، بايد از مردم دنيا بخواهيم دولتمردان خود را مجبور كنند تا اين دولت كودتايي و خونريز را به رسمّيت نشناسند و روابط سياسي خود با حاكميت خونريز و نامشروع ايران را به حال تعليق درآورند.

دولتهاي جهان  اگر خواستار رابطه با منتخب واقعي ملت ايران هستند، بايد بپذيرند كه با رئيس جمهوري منتخب ملت ايران، مهندس ميرحسين موسوي گفتگو كنند و با دعوت از او، عملا" وي را به عنوان منتخب مردم ايران به رسميّت بشناسند. بايد دولتهاي مردمسالار جهان را با كمك افكار عمومي، براي دعوت رسمي و گفتگوهاي تلفني با رئيس جمهور منتخب مردم ايران، ترغيب و تشويق كنيم.

اين بزرگترين ضربه به دولت نامشروع كودتاست.

توجه: دوستان عزيز! در جنبش سبز هر كدام از من و شما يك سربازيم. هر كدام از من و شما يك رهبريم. هر كدام از من و شما يك سفيريم. هر كدام از من و شما يك رسانه ايم. اين خاصيت منحصر به فرد اين جنبش ملي است.

بايد نهضت آگاهي بخشي را از محيط اينترنت به سطح جامعه و به ميان مردم عادي داخل بكشانيم و علاوه بر هموطنان خود، تمامي مردم جهان را آگاه كنيم. براي نشر و ترجمه و تكثير اين مطالب، از تمام توان و امكانات خود استفاده كنيد و بدانيد جنبش سبز براي پيروزي، به آگاهي همگاني نيازمند است. هر كدام ما، رسانه و سفير اين جنبش باشيم و ديگران را آگاه كنيم.

كه خونبهاي تو، اتمام اين «زمستان» است!

امروز پنجشنبه، جنبش سبز با رهبري رادمردانه تك تك شما ايرانيان و با جلوداري عزيزان سرفراز «ميرحسين موسوي» و «مهدي كروبي» به شهيدان وطن اداي احترام خواهند كرد. همگي برويم و داغداران را تسلي دهيم.

براي آن عزيزان، اين شعر را بخوانيد كه خواننده عزيزي بنام «س. الف» فرستاده. با تشكر از او و به ياد همگي شهيدان و اسيران و مبارزان جنبش سبز ملت ايران:

قسم به بوسه آخر، قسم به تير خلاص،

قسم به خون شقايق، نشسته بر تن داس!

قسم به آتش پنهان به زير خاكستر،

قسم به ناله مادر، قسم به بغض پدر!

قسم به مشت برادر، قسم به خشم رفيق،

قسم به شعله كبريت و خواب حريق!

قسم به بال پرستو، به عطر فروردين،

قسم به نبض ترانه،  قسم به خاك زمين.

كه خونبهاي تو، خون سياه جلاد است،

سكوت دامنه در انتظار فرياد است.

كه خونبهاي تو اتمام اين زمستان است،

طنين نام تو، در ذهن هر خيابان است.

 

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در شنبه 17 مرداد1388|21:14| با موضوع: یادداشتهای سیاسی |