این یک داستان نیست...
بالاخره كارش يكسره شد! و بدبختانه درست جلوي چشمان من! ديروز كار <جونور>براي هميشه تمام شد. <جونور>را بار اول،وقتي كوفته شد روي كاپوت يك پژوي نقره اي و نقش خيابان شد،باور كردم.درست مثل توي فيلمهاي اكشن كار كرده بود.راننده بيخبر از همه جا از پژو بيرون آمد و داشت از ترس ميمرد.<جونور> آه و ناله ميكرد و مردمي بيخبر مثل من،با رقت و دلسوزي دورش جمع شده بودند.اما كساني از رهگذران و رانندگان عبوري بودند كه پوزخند مشكوكي ميزدند و مي رفتند!گويا او را مي شناختند.راننده پژو آنقدرها وحشت كرده بود كه حاضر شد پيشنهاد كسي كه نديدمش را بپذيرد و دسته اي اسكناس سبز به دخترك بدهد و جيم شود!تا لابد كارش به كلانتري و دادگاه نيفتد. وقتي رفت،دخترك با نگاه شيطنت باري از زمين بلند شد و خودش را تكاند و پولش را گذاشت جيبش و رخصت گرفت و رفت! همگي متحير بوديم كه يك مغازه داربا تمسخر گفت:نمايش تموم شد جماعت!بفرمايين. و يكي گفت:ايىىى جونور! همش كلك بود!؟ بعد از آن،هر از گاهي كه از آن محدوده رد ميشدم،نمايش اكشن <جونور> براي ماشينهاي مدبالا و غريبه براه بود.و او با نمايش تصادف و پرش و تظاهر به درد و مصدوميت،نهايتا پولي ميگرفت و مي رفت! داستان درباره <جونور> زياد بود.يكي ميگفت نان آور يك خانواده شلوغ است.ديگري مي گفت به اجبار پدر رذلش بايد پول دربياورد.اما هرچه بود كسي كاري به اين كاسبي مخصوص دخترك نداشت! با اينكه گاهي خيابان بند ميامد يا صداي ترمز ماشينها،بند دل مردم را پاره ميكرد! اما همه راضي بودند كه در اين وانفسا،<جونور>هم نانش را از اين راه در آورد. ديروز كار <جونور>براي هميشه يكسره شد و رفت زير اتوبوس!آن هم بدبختانه جلوي چشمان من. دخترك از جلوي امامزاده پريده بود اينطرف خيابان،تا لابد باز نمايشي اجرا كند و كسي را تلكه كند.كه يك چيزي گفت بووووم! و اتوبوس چيزي را له كرد و روي زمين با خودش كشيد و بعد با صداي وحشتناكي ايستاد.همه مسافران ريختند پايين و زير اتوبوس را نگاه كردند.بعضي همانجا استفراغ كردند و حالشان دگرگون شد.من راستش مطمئن بودم يا اميدوار كه اين هم اكشن تازه اي از دخترك باشد.دوست داشتم يكي بزند زير خنده و <جونور> سالم بيايد بيرون.توي اتوبوس خشكم زده بود و سرم گيج ميخورد.از بيرون فقط صداهايي شنيده ميشد از عق زدن و نچ نچ و هوار! با بهت پياده شدم و نگاهم گشت و چرخيد و رفت تا زير اتوبوس و گره خورد به نگاه ثابت <جونور> كه ديگر فروغي نداشت.خون كف خيابان را پوشانده بود و كساني هنوز استفراغ مي كردند.گمانم دخترك هنوز ١٦ساله هم نشده بود كه سرش اينطور زير لاستيك اتوبوس تركيده بود! از همه آن سر و چشم و لب و گونه،كه شايد روزي عاشق زاري پيدا ميكرد،يا روزي شايد مادر ميشد،چيزي باقي نمانده بود جز يك جفت چشم خيره، كه انگار با نگاهش ميخواست چيزي بگويد،يا فريادي از ته دل بكشد!
***
از سر سپيده،كلاغها فوج فوج از فراز خانه مي گذرند.اما نگاه خيره <پرستو> هنوز با من است.گويا صدسال از ديدن آن چشمان بي فروغ كه از لابلاي شيارهاي خون بدنيا دشنام ميداد،گذشته است.هنوز گويا كنار اتوبوس روي زانو نشسته ام و به سياهي مردمك چشمان پرستو مينگرم. نميدانم از اينجا به بعد در خوابم يا بيداري؟نميدانم در واقعيت بسر ميبرم يا در كابوس يا خيال؟ صداها در گوشم مي پيچند و كش مي آيند.اين ميان يكي كه شبيه كانگوروست مي آيد و مرا كنار ماشين شيكش ميبرد.چيزي از ابراز آشناييش نمي فهمم.مثل كانگورو يك كيف زينتي جلوي شكمش انداخته و گمانم درباره <اين چيزايي كه ميگي و اينايي كه مي نويسي>حرف ميزند.هنوز به خون كف خيابان خيره ام و از وراجي اين آشناي حزب فلان يا جناح بهمان چيزي نمي فهمم! يكريز دارد از <تضعيف و تهذيب و تنظيف و تخريب و تكذيب و تلطيف و تأديب و ...و تركيب هاي يك آهنگ > حرف ميزند! يادم نيست اين كانگورو را توي جلسه كدام حزب و جناحي زيارت كرده ام؟اما او ميگويد دارد وظيفه اش را انجام ميدهد.و باز نمي فهمم كدام وظيفه را:<اخلاقي،انقلابي،ملي،شرعي،وجداني؟...> وسط خيابان بلبشويي است.يك پيرمرد دارد خودش را ميزند و رهگذران شيك و خوش پوش پول و صدقه روي زمين مي ريزند.گمانم يكي از وظايف اخلاقي و شرعي و ...و... خود را انجام مي دهند.آمبولانسي آمده و دارند باقيمانده هاي يك آدم را از زير اتوبوس جمع مي كنند و داخل كيسه پلاستيكي مي ريزند! و اين كانگوروي چاق يكريز دارد ور ميزند:<جبهه مشاركت،كارگزاران سازندگي،اصولگرايان،تحول خواه،رايحه خوش خدمت!...> حالم منقلب است.<رايحه> خون دخترك در خيابان پراكنده است و ماشينهاي <تحول> يافته مدل بالا، با كمال<مشاركت> پول مي اندازند و در ميگذرند! پرستو،دخترك آكروبات باز يا <جونور>، با همه شادابي و جهندگيش،در يك كيسه كوچك جا مي گيرد و ماشين آتش نشاني با فشار آب،خونش را از كف خيابان مي شويد و اين كانگورو با كيف بزرگ و شكم بزرگترش،هنوز دارد يكريز زر ميزند.و من نميدانم خوابم يا بيدار؟ در واقعيتم يا در خيال؟و نميدانم پرستو، حالا كجا ايستاده و از كجا دارد به ما مي نگرد؟ ...هنوز كلاغها،آسمان بالاي خانه را پوشانده اند.و جنجالشان تمامي ندارد!

