حقيقت اين است كه خيليها رسيدگي به آن نوزاد نارس را فراموش كردند ورفتند پي تفريح و برخي رفتند پي كارهاي ديگر و... يكي هم اين ميان،كليد دستگاه را خاموش كرد و محفظه سيشه اي را از كار انداخت! بدين ترتيب اصلاحات،از دست رفت و مرد. بعد سالياني گذشت.<مادر سرزمين> در اتاقها راه ميرفت و بيقرار و بي تاب بود.گاهي حس ميكرد صداي نوزاد فقيدش را مي شنود.گاهي ميرفت و ساعتها به تخت خالي نوزادش و آن محفظه شيشه اي خالي زل ميزد.هزار بار از خودش مي پرسيد چرا نتوانستيم نگهش داريم؟ چرا از او غافل شديم؟اما پاسخي نمي يافت. زمان و زمانه گذشت و گذشت.هنوز هم <مادر سرزمين> گاهي صداي آن نوزاد را مي شنود.گاهي هم درون خود،درون بطن خود،چيزي را احساس ميكند.همان حس آشناي آبستني.اما اين بار نمي خواهد اجازه دهد زودتر از موعد،اين يكي را هم سزارين كنند و نارس بدنيا بياورند.
<مادر سرزمين> نمي خواهد از يك روياي شيرين،يك نوزاد نارس مرده بسازد.پس ديگر با احتياط و متانت بيشتري دوران حاملگي فكرها و هدفهايش را سپري مي كند و از يك روياي بزرگ، يك نوزاد نارس نمي سازد!
