تبليغاتX
فرصت نوشتن

دريچه اي براي آشنايي

کلمه؛
تنها دارائی من است.
اینجا دارائی هایم را با تو تقسیم میکنم.
کلمه کلید گفتن ناگفتنی هاست.
اینجا ناگفتنی هایم را با تو می گویم.
تو نیز با ارائه نظرهایت،
کمی از ثروت خود را به این صفحه بیاور...
----------------------
من يك تحليلگرم.
به آنچه روي داده يا در حال روي دادن است،نگاه ميكنم.تفاوت تحليلگر با فعال سياسي در همينجاست. تحليلگر، «وضع موجود» را آناليز ميكند وفعال سياسي،«وضع مطلوب» را مي سازد يا براي آن فعاليت مي كند.و هر دو بايد كارشان را بدرستي انجام دهند تا اينجا، دنياي بهتري بشود.
گهگاه روزنامه نگاري و خبرنگاري كرده ام. چندتايي هم فيلم ساخته ام.اما هنوز در پي «فرصت نوشتن» هستم....
و اینهاست بخشی از کارهایی که مرتکب! شده ام:
سوابق راديو ، تلويزيون و سينما:
• فيلمنامه نويس /كارگردان و گوينده در برنامه هاي:
مجموعه تلويزيوني "راه افتخار"
(1375/شبكه 2 سيما)
برنامه روتين "سايه روشن"
(1376/شبكه 2 سيما)
• نويسنده نمايشنامه هاي راديويي و برنامه هاي راديويي در راديو شيراز(سال 1374)
• نويسنده و كارگردان 9 فيلم كوتاه تجربي: در فيلمهاي نيمه حرفه اي
(16ميليمتري) و آماتوري
(8ميليمتري) در سينماي جوان از سال 1365 تا 1369.
سابقه مطبوعاتی:
• روزنامه سلام (از سال 1371)
مشاغل اصلي: خبرنگار سياسي،معاون سرويس خبر،خبرنگار پارلماني.{ طراح و اولين نويسنده ستون"حاشيه هاي پارلماني"،اولين مسئول ستونهاي "الو؛ سلام!"، "نامه هاي سردبيري" و نويسنده يادداشتهاي سياسي،اجتماعي و پارلماني در روزنامه سلام.}
• هفته نامه "بهمن"(سال1374):خبرنگار سياسي.
• خبرنگار همراه نامزد انتخابات هفتمين دوره رياست جمهوري؛سيد محمد خاتمي (انتخابات دوم خرداد) در سفرهاي دور كشور ايشان(سال 1375و76).
• روزنامه جامعه(1377):طراحي و نگارش ستون"صدروزباخاتمي" در 81 شماره.به همراه نگارش يادداشتهاي سياسي و...
• مسئول ستاد خبررساني بيمارستان سينا: (در ايام ترور آقاي سعيد حجاريان).
• نگارش و انتشار سفرنامه هاي رئيس جمهوري: در روزنامه هاي"ايران"،
"همشهري"،"عصرآزادگان"،
"نشاط"و....(از سال 1377 تا 1382).
----------------------
كتابهاي منتشره:
• كتاب "صدروزباخاتمي"/ 1378/ تا چاپ ششم.
• كتاب"خاتمي در ايتاليا"/1379/ تا چاپ دوم.
• كتاب"آخرين سلام"/ روايتي از تعطيلي روزنامه سلام در گفتگو با حجت الاسلام موسوي خوئيني ها/1378
• كتاب"خاتمي در پاريس"/ 1379.
• كتاب "راي مردم"/ روايتي از محاكمه سيد مصطفي تاج زاده/1380.
مطالب پيشين
پارلمان آنلاين!
اولين گام مديريت جهان:«گوگل تركيد!»
«ركورد شكني اصولگرايانه!»( تقسيم بندي گروههاي اصولگرا)
نامه سرگشاده به سيد محمد خاتمي: مشاركت را منحل كنيد
لكه چاي بر توشيح خاتمي!
نخبه كشي اصلاح طلبانه!!(تقسيم بندي گروههاي اصلاح طلب)
خیره به ابطحی!(واکنش به کلوزآپ)
«كلوزآپ اول»:سيد محمد علي ابطحي!
«كلوزآپ»؛معرفي و كيسه كشي!
توصيه پري دريايي!
وزن واقعي سياسي!
آقاي خاتمي وارد كارزار شد!
مثلث هاشمي، خاتمي،كروبي...
آن تكه اش را ول كن!
شادباش نوروز!
قاصد بهاران...
يك تجربه :«فهرست شخصي»!
مسئول «اعزام اجباري مردم به بهشت»!
هميشه دشمن!!
دست بالاي دست!
جانوري بنام البرادعي!
جهانخوار به اصطلاح مردمسالار!
خودکشی نهنگ ها!
آقاي اميراحمدي، واسطه ...!
نماينده شدن در يك دقيقه!
نكات شنيدني انتخاباتي!«بخش دوم»
نكات شنيدني انتخاباتي!«بخش اول»
وقتی به قلب فشار می آید!
سي سالگي انقلاب!
اصلاحات،چگونه از كف رفت؟
مشاركت و خرگوش كوچولو!!
شمايلِ ذهنيِ اصلاحات!
حياط سياست!
قصه کوتاه/ ما دو نفريم!
داستان کوتاه/ پرستو...
داستان كوتاه/ يك خبر مهم!
ما حشرات!
درباره ديدار خاتمي با ناطق نوري
اصلاح طلبان آماده نيستند!
تحليلگر با فعال سياسي فرق دارد!!
دومين نامه به آقاي خاتمي
اولين نامه سرگشاده به آقاي خاتمي
ادامه مطالب پيشين
داستان كوتاه: « هاراگيري»

اين روزها؛ آدمهاي زيادي فكر خودكشي را شبانه روز با خود حمل مي كنند! و اين فاجعه ايست كه زير پوست جامعه جريان دارد.

اشاره:ـچندي قبل فرد سوگواري برايم چگونگي يك هاراگيري خانوادگي را نوشته و ارسال كرده بود.شنيدن چند مورد خودكشي مشابه در روزهاي اخير ، برآنم داشت آن ماجرا را بازنويسي و منتشر كنم.

از سر غروب،«پدر»، تصميمش را گرفته بود.تب نداشت اما بدنش داغ شد و گر گرفت وقتي دختر بزرگترش، يك نمره ١٩ ديگر هم نشانش داد. دخترها با هم مسابقه گذاشته بودند تا نمره هاي عالي شان را به پدر نشان دهند.حالا نوبت آن يكي بود؛ دختر كوچكتر، كه شيرين و شيطان بود و يك ٢٠ ديگر رو كرد بابت درس علوم. اين مسابقه اما،بجاي حس غرور و افتخار براي پدر، غبطه انگيز و حسرتبار بود و بغضي شد و راه نفس او را گرفت و روحش را بيشتر فرو شكست.زن متوجه شكستن هزارباره روح شوهرش شد و دلش سوخت. با ملايمت، دو دختر شاد را از دور پدر تاراند. دخترها روي فرش رنگ و رو رفته غلتيدند و همين جوري رفتند تا گوشه ديگر اتاق و در قلمرو كوچك خود، به كركر بيصدا افتادند.اين اتاق ٣در٤ در خانه اي توسري خورده همه قلمرو خانواده چهارنفره شان بود! مرد زيرلب چيزهايي گفت كه زن نشنيد، ولي فهميد.زن انديشيد لابد شوهرش باز از اين ٨ ماه جهنمي مي نالد!

 ٨ ماه امروز و فردا كرده بودند و هنوز هم حقوق كارگران زيادي از جمله شوهر درهم شكسته اش را نداده بودند.در اين ٨ ماه،زن مي توانست هر روز خميده تر شدن قامت مردانه شوهرش را ببيند. او مي دانست هيچ چيز به اندازه شرمساري پيش دو دخترشان، شوهرش را چنين پير و خميده نكردن است. ٨ ماه جهنمي را بدون خرجي گذرانده بودند.قرض كردن از اين و آن، ديگر ممكن نبود و چيزي هم از پس انداز ناچيزشان كه براي «روز مبادا» قايم كرده بودند،باقي نمانده بود. آنها سالها بود كه از مرز روز مبادا گذر كرده و هر روزشان،گذران آن كابوسي بود كه براي هيچكس «مباد»!

پدر اما دم غروب تصميمش را گرفته بود.غروب نحس روزي كه اسم خود را در فهرست اخراجيهاي شركت ديد و دنيا روي سرش خراب شد.تا آن روز،پله پله دريافته بود كه خيلي چيزهاي ضروري براي مسير طولاني زندگي خانواده ٤نفره اش ندارد.اما اخراجش انگاري يك نقطه بود بر پايان يك جمله! غروب كه شد، با همه پريشاني اش،ناگهان احساس كرد ذهنش منظم تر از هميشه كار مي كند و قطعه هاي بهم ريخته زندگيش را با نظم و دقت مي چيند.آب دهانش خشك شده بود. به زندگيش كه نگاه كرد،داشته هايش يكطرف و نداشته هايش يكطرف ديگر چيده شده بودند.هيچوقت اينطور جداجدا نبودند تا در يك نگاه بتواند ببيند طرف «داشته ها» چقدر خالي است! مثل اينكه شوك ناشي از اخراجش، كليد ذهنش را به كار انداخته بود! داشته ها را مرور كرد:يك همسر و دو دختر! خوب و همدل و باهوش.ديگر چي داشت؟ شغل؟ پول؟ آينده؟ بيمه؟ اميد؟ اينها آنطرف بودند. در قسمت «نداشته ها»! وحشتناك بود. نه اميدي داشت، نه لذتي، نه آينده اي. نه فاميلي، نه حتي ايمان و باوري به چيزي! چقدر نداشته داشت! تصميمش را قبل از اين، شايد هزار مرتبه مرور كرده بود.بطور غير مستقيم دريافته بود كه زنش هم گهگاه به خودكشي فكر كرده اما از ترس عقوبت و گناهش استغفار كرده است.مرد با اين كار، بار گناه خودكشي را تنها به عهده مي گرفت و هيچكدام از دلبندانش را بدهكار خداوند نمي كرد! بدهكار! تكليف دخترها هم معلوم بود! اصلا" همه اين كارها را براي آنها مي كرد.آنقدر نمونه دور و برشان ديده بود كه از حالا، سياهي مطلق را در آينده دو دختر معصومش مي توانست ببيند.دانستنش دشوار نبود، فرداي آنها نمي توانست از امروز سياهشان بهتر باشد. شب مثل هميشه پيشاني دخترانش را بوسيد. بعد چراغ را خاموش كرد و كار را به ساعتي بعد واگذار كرد.به وقتي كه سه قرباني زيبا و دلبندش به خواب رفته باشند...

صبح روز بعد، همسايه اتاق كناري٬ ديگران را خبر كرد. پدري با باز گذاشتن شيرگاز٬ خود و همسر و دخترهايش را كشته بود.پايان غم انگيز يك زندگي خانوادگي!و يك تيتر ديگر براي نشريات. فقط همين!

 نوشته اي بود از بابک داد |  
نقشه وبلاگ

آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS
نظر سنجي از شما پست الكترونيكي babakdad@hotmail.com

Copyright © 2006 All Rights Reserved by babakdad.Blogfa.com