«قضيۀ رُكسانا»!
«ركسانا صابري»، ويژگيهاي دوست داشتني بخصوصي دارد و يك جور احساس همذات پنداري و سمپاتي را در بين مخاطبان ايجاد ميكند.اما در عين حال،ما را بدجور به «حسرت» و فكر واداشته است!

براي مردم عادي،شايد چهره معصومانه و چشمان بادامي ركسانا و ظاهر ساده اش، دوست داشتني باشد و با او همذات پنداري كنند. براي اهل مطبوعات،علاوه بر اين خصوصيات ظاهري،شايد دل كندن ركسانا از زندگي مرفه و كار آسوده در آمريكا و انتخاب فعاليت مطبوعاتي در ايران، اقدامي جذاب و جسورانه است و از او شخصيتي حرفه اي معرفي ميكند كه به اينگونه دشواريهاي كار خبرنگاري در ايران تن داده است.براي كساني كه از منظر ملي و مذهبي به قضيۀ ركسانا مي نگرند،شايد اينكه ركسانا محصول ازدواج يك ايراني مسلمان با يك خانم ژاپني غيرمسلمان است،جالب توجه باشد و شايد اين نكته قابل تحسين باشد كه «ركسانا» كشور پدري خود را (با پوشش اسلامي و احترام ضمني او به آئين پدري) براي كار مطبوعاتي انتخاب كرده، نه كشور آزاد مادريش (ژاپن)را.
حتي براي اهالي هنر و سينما هم ركسانا، حالا يك موضوع تازه است.با نامه بهمن قبادي فيلمساز مشهور ايراني،فاش شده كه ركسانا نامزد و دوست او و احتمالا" «كانديداي بازيگري» در فيلم بعدي قبادي بوده است.نكته اي كه پدر ركسانا عصر ديروز چهارشنبه در گفتگو با voa آن را تأييد نكرد و بدون هيچ اظهار نظري درباره آن،با بي توجهي ملموسي از كنارش گذشت!و گفت اين موضوع «ربطي به قضيۀ ركسانا» ندارد!
اينها چند زاويه اي هستند كه «قضيۀ ركسانا» را جالب توجه كرده اند.اما خيلي از ما به «قضيۀ ركسانا» از زاويه «حق شهروندي» مينگريم.زيرا دفاع مستقيم و صريح رئيس جمهوري آمريكا از «ركسانا صابري» و اظهارات دلجويانه خانم كلينتون وزير امورخارجه آمريكا از سرنوشت او«به عنوان يك شهروند آمريكايي»،اگرچه در عرف كشور آمريكا،«جزو وظيفه مقامات» كشورشان محسوب مي شود و امري عادي است، ولي خيلي از ما را به «غبطه و حسرت» مبتلا كرده است.از خود ميپرسيم:اين «حق شهروندي»يك شهروند آمريكايي(حتي براي شهروندي مثل ركسانا،كه تبارش هم غيرآمريكايي است)،چگونه «كيميايي» است كه دفاع از حقوق شهروندان را جزو «وظايف مقامات كشور» ميداند؟اين چه «اكسيري» است كه در هر صورتي،«شهروند آمريكايي» صاحب بزرگترين امكانات كشورش براي حفظ جان و مال و ناموسش هست؟به ياد داريم در جريان بمبارانهاي لبنان در جنگ 33 روزه اسرائيل،مقامات ايالات متحده،هزاران خانواده آمريكايي مقيم در لبنان را با «ناوهاي جنگي» از بيروت به مكانهاي امن و غيرجنگي منتقل كردند.ميپرسيم اين «حق شهروندي» چيست كه يك خانم منشي ساده،ميتواند «رئيس جمهوري كشورش» را به اتهام هتك حرمت خود به دادگاه بكشاند و بلواي «مونيكا لوينسكي و بيل كلينتون» براه مي افتد؟و چگونه است كه براي يافتن يك «مأمور بازنشسته پليس آمريكايي» كه در كيش مفقود شده،مذاكرات در سطوح بالاي ديپلماتيك انجام مي شود و مطبوعات آمريكا هنوز پيگير سرنوشت او هستند؟
خيلي سعي كردم پيدا كنم كه آيا شهروندان ايراني كه هر روز در كشورهاي مختلف متهّم مي شوند يا به اتهام ارسال مهمات به ايران،تعقيب يا دستگير و زنداني مي شوند،آيا مورد چنين حمايتهايي از سوي مسئولان كشورمان قرار مي گيرند يا خير؟راستش چيزي نيافتم بجز اين خبر ديروز روزنامه «اعتمادملي» كه خبري برخلاف پرسش مرا بازتاب داده است!يعني بي توجهي مقامات به سرنوشت يك شهروند ايراني!
اعتماد ملي:{ در پي ورود مستقيم رئيسجمهور امريكا در ماجراي ركسانا صابري و نامه دفتر رئيسجمهور احمدينژاد در مورد اين پرونده، نصرتالله تاجيك «ديپلمات سابق كشورمان» كه به اتهام خريد دوربينهاي ديد در شب در انگليس در بازداشت خانگي است، با ارسال نامهاي به سفير ايران در لندن،از عدم اقدام مسوولان ايران در رسيدگي به پرونده وي گله كرد. تاجيك كه وضعيت وخيم جسمانياش تاكنون مانع از استرداد او به آمريكا شده؛ در نامهاش نوشته است: جاي تعجب است كه دفتر رئيسجمهور ايران طي نامهاي به دادستان تهران از وي ميخواهد كه ركسانا صابري از تمامي آزاديها و حقوق قانوني براي دفاع از خود برخوردار شود. البته اين جمله، تاكيد حقي است و طبيعتا از اين حق هم برخوردار بودهاند و گرنه الان زمين و زمان همچون موارد قبلي به هم دوخته شده بود. آيا رئيسجمهور ايران ميداند كه اينجانب در طول اين 30 ماهي كه تحت انواع شكنجههاي روحي قرار دارم و با توجه به بيماريهاي قلبي، سردرد، سرگيجه و اعصاب و حصر خانگي و عدم امنيت اجتماعي براي خود و خانوادهام از كوچكترين حقوق انساني براي ادامه زندگي برخوردار نيستيم؟ آيا ايشان ميداند كه اگر چه ظاهرا من فقط يك هفته در زندان بودهام، ولي در حقيقت اين 30 ماه را هم با انواع كنترلها و محدوديتهايي كه براي من فراهم نمودهاند به صورت محترمانه از تمامي ارتباطات اجتماعي محروم بوده و در خانه محبوس هستم؟}(روزنامه اعتمادملي/چهارشنبه2ارديبهشت88)
كساني مثل من غبطه و آرزوي زندگي در غرب يا آمريكا را نداريم و حاضريم روزي هزاربار هم عليه «آمريكاي جهانخوار!» شعار سربدهيم.ولي هرچه مي كنيم نمي توانيم علت قداست و اهمّيت اين «حق شهروندي» را در ينگۀ دنيا «هضم» كنيم.زيرا با آموزه هايي كه از تمدن ايراني و آئين مسلماني و سيره امام علي(ع) در حكومتداري خوانده ايم،اين «حق شهروندي» يك كالاي «صددرصد ايراني و اسلامي» بوده كه زماني كه سرزمين آمريكا حتي كشف نشده بود،در حقوق بشر كورش و نهج البلاغه امام علي(ع) بارها بر آن تأكيد شده است.مع الأسف حالا كه حتي شهروندان غرب و مردمان «آمريكاي جهانخوار!» از آن بهره مند هستند، در كشوري كه به ام القرائي جهان اسلام افتخار ميكند،«حق شهروندي» چنان است كه حتي«يك ديپلمات سابق ايراني» هم از نداشتن آن «حق شهروندي» و حمايت حقوقي از خويش، گلايه و شِكوه دارد؟! و چرا وضعيت «حق شهروندي» در ايران چندهزارساله،چنان است كه براي رعايت «حقوق قانوني آنها و اجراي دقيق عدالت» درباره پرونده دو متهم،رئيس جمهوري و رئيس قوه قضائيه هر دو بايد «بيانيه» صادر كنند؟
بهر روي؛ «قضيۀ ركسانا» از هر زاويه اي كه بنگريد،قضيه اي است پرنكته.اگر چشممان به ديدن نكته هايش «بينا» باشد.
پي نوشت: اين نوشته بي هيچ قضاوت مثبت يا منفي درباره خانم ركسانا صابري يا آقاي نصرت الله تاجيك،به تفاوتهاي مفهومي «حق شهروندي» در ايران و ساير كشورها نگاه ميكند و قضاوتي درباره عملكرد اين اشخاص بخصوص ندارد.
جهت اطلاع!: يادداشت «آيا ابطحي مفسّر خاتمي است؟» مثل هميشه با كمي «جرح و تعديل!» در چند سايت ديگر منعكس شده.از جمله خبرگزاري فارس و رجانيوز و باشگاه خبرنگاران جوان و...
روزنامه ايران هم گزيده مختصري از آن را در «ديگه چه خبر؟» امروز منتشر كرده است.
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388|17:0| با موضوع:
یادداشتهای سیاسی |